تبليغاتX
یادداشت های زالزالک حیف نون

یادداشت های زالزالک حیف نون

دلم فریــــــــاد میخواد ولی در انزوای خویش....... چه بی ازار با دیــــــــوار نجوا میکنم هرشب

 

  

سلین گل  گلی های من ...... خوبی همتون ؟!

میدونید چند وقت پیش تو اوایل سال ۹۱ در وب یکی از دوستان پستی رو دیدم راجع به کارایی که میخواس تو سال جاری انجام بده

تا الان داشتم به این موضوع فک میکردم و حالا بنظرم میتونم پستش کنم

شماها دوس دارین در سال ۹۱ چ کارایی بکنید ؟!!

ینی دوس دارین به چه اهدافی برسین یا اینکه در مورد چ چیز هایی برنامه ریزی کنید ؟!!

 

حاصی تفکرات خود من اینهاس ......ینی خواسته ها و اهداف من در سال جاری :

۱: پیدا کردن یه شغل پاره وقت ............. که این موضوع خیلی برام مهمه

۲: خریدن یدونه لپ تاپ ناقابل ( اگه هدف بالا محقق بشه به لطف خدا اینم محقق میشه )

۳ : ادامه دادن کلاس زبانم تا جایی که خوب بتونم حرف بزنم

۴ : رفتن به کلاس خیاطی

۵ : انجام یه سری کارا که جزئی که خیلی نمی پردازم بهش

۶ : اگه شد برم کلاس رانندگی

 

پ ن ۱ : بنظرم بعضی آرزو ها با ادم به خاک سپرده میشن و نمیشه که اونها رو  در زمان حیاتت محقق کنی ...... یکیشون برای من چت روم شدن نظر دونیمه 

پ ن ۲ : شمام به اهدافتون فک کنید ........... کار جالبه

پ ن ۳: شماها یه کار برای یه دانشجو رشته صنایع ترم دوم که اتفاقا هیچی هم بلد نیس سراغ ندارین......... درسته الان بلد نیستم ولی خیلی زرنگم . قول میدم زودی هرکاری باشه یاد بگیرم .... میگی نه برو از خانوم آقا بپرس

 

 

نوشته شده در جمعه 29 اردیبهشت1391ساعت 1:8 توسط آلبالو خانومی|

 

      


تو مترو نشستم و کتاب میخونم ......... نه به شلوغی و همهمه کاری دارم و نه به ایستگاهای در حال گذر ......تمام فکرم مشغوله داستانه و انگار تو این فضا نیستم .... خیالم راحته  چون میدونم ایستگاه آخر پیاده میشم ........ نمیدونم کجا بودم که در باز شد و یه خانومی با شدت به طرفم اومد

خیلی راحت با اعمال فشار منو و بغلیم رو کنار زد و نشست ...... یه لحظه بهش نگاه میکنم تقریبا سه برابر من بود ...... باخودم فکر میکنم که چجوری با این هیکل خودشو جا داده که به سرعت بطرف برمیگرده و ازم می پرسه : شوکولات داری ؟

بعد از اینکه بهش نه میگم جوری نگاهم میکنه که انگار مطمئنه دارم دروغ میگم ..... بهم میگه : نمیدونم چی شد که بیرون بودم و سرم یهو درد گرفت ..... هنوز جملش تموم نشده که به چند نفر کناری و جلویی و اون طرفی هم میگه : شوکولات دارین ؟

از اینکه هیچ کس تو اون واگن به اون شلوغی یدونه شکلاتم نداره خندم میگره ...... هنوز خندم محو نشده که بی مهابا خودشو کج میکنه و منو تکیه گاهش قرار میده و سرشو میذاره تو شونم ....... احساس میکنم که مثل هویجی در حال آبگیری دارم له میشم اما چیزی نمیگم چون از حالت چشماش در همون اول این حس رو کرده بودم که دچار نوعی ناتوانی ذهنیه

در همون حال فشردگی بازم کتابمو با یکی از دستام میگیرم و میخونم ...... اون یکی دستم فعلا قادر به تکون خوردن نیست ...... در همون حالتی که داره برمیگرده و بازم باهام حرف میزنه :

امروز هوا خیلی گرم بود ..... نمیدونم چی شد که احساس کردم سرم درد گرفت .... این روزا ادم خیلی باید حواسش به خودش باشه ........ میدونی نباید زیاد راه میرفتم .......در تائید حرفاش فقط سرم رو تکون میدم .........برام جالبه با اینکه می بینه در حال کتاب خوندن ام انقدر باهام حرف میزنه .... هی سعی میکنم جوابی براش پیدا کنم اما خب نمیتونم ..... اصلا نه میشنوم چی میگه و نه میخوام که بشنوم

اخیش بلاخره داستان تموم شد ...... کتابو می بندم ..... میذارم ذهنم کمی از اون درگیری ای که داره آزاد بشه ..... یه نگاهی به بغلم و به جای خالیه خانومه نگاه میکنم ..... اتفاق افتاده رو با خودم مرور میکنم ...... حس خاصی ندارم  ....... فقط از این موضوع ناراحتم که چرا گاهی ما ادما انقدر مشغول خودمون و کاری که انجام میدیم هستیم که متوجه نمیشیم شخص دیگه ای در کنارمون وجود داره ....... شخصی که ممکنه دردی داشته باشه یا احتیاج به چیزی داشته باشه

تو همین وقته که به یه ایستگاه میرسیم و با تعجب نگاه میکنم که ایستگاه آخریه ....... اصلا متوجه گذشت زمان نشده بودم ...... به مقصد رسیدم ........ به همین سادگی .

 

پ ن : متاسف ام که مجبودم اینو بگم : چقدر بعضی از مردای سرزمین ما عوضی و بی شعور ان ....... بی شعورای عوضی ......... 


پ ن 2 :  کمی حرف زندن تلفنی خونمان پایین آمده ...... بدیش اینکه هرچی هم فکر میکنیم کسی را نداریم که بهش زنگ بزنیم و کمی بحرفیم ....... امان از دل آلبالو ....... چ خون شد دل آلبالو 




نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 9:47 توسط آلبالو خانومی|

 

با خانوم "دوست" هماهنگی هایم را از دو روز قبل کرده و طبق قرار به راه افتادم . وقتی در ایستگاه امام منتظرش بودم تا خودش را به من برساند از خیر جمعیت متوجه شدم ک چه اشتباهی کردم اگر فکر میکردم این ساعت و در این روز که روز کاری است احیانا باید خلوت باشد

اما وقتی ایستگاه مصلی پیاده شدیم و به سمت درب های ورود میرفتیم متوجه شدم که نه ، من همون ادم باهوش بودم که هستم !!! چون به شدت بنظر همچی آروم بود ....... ذرات ریزی که مثل پنبه یا شایدم پشم بود در هوا معلق بود و این باعث میشد که من به یاد پست جناب کافه چی بی افتم و کلی بخندم . با خانوم دوست بعد از مدت مدیدی پیاده روی در حول و حوش ساعت ۱۱.۴۵ و بعد از کلی گرما خوردن به صحن شبستان رسیدیم

نمایشگاه بین المللی  کتاب تهران ، جایی که دومین باری است که پاهایم روی زمینش گام بر میدارد . نمیدانم از خوش شانسی بگذارم یا از لطف خدا که ما از طرف انتهای شبستان وارد آن شدیم ... یعنی راهروهای آخر و حروف آخر الفبا

از همان ابتدا راهرو به راهرو شرو به رفتن و گشتن و دیدن کردیم ، خیلی ساعت عالی ای رو برای دیدن انتخاب کرده بودیم .... اصلا شلوغ نبود و به راحتی میشد سر تمام غرفه ها ایستاد و با خیالی راحت کتب را نگاه کرد  .... تا سه راهروی اول که همه چیز بنظرم تکراری بود کمی که گذشت به انتشارات های معروفی مثل نگاه رسیدیم

دقیقا جایی که برای من خیلی خیلی هیجان انگیز بود ........ گابریل گارسیا مارکز ، چارلز دیکنز ،داستایوسکی ،آلبر کامو ، چخوف ......... تمامی کتب این نویسنده ها در این انتشارات پیدا میشد و این خیلی خیلی باورنکردنی بود . تمام کتابایی که من اصلن نخوندمشون و خیلی دوس دارم که بخونموشون اما خب نمی شد . چون اینها خیلی ان و بودجه ی من برای کتاب محدود و در اصل من برای خریدن چند تا کتاب شعر اومدم و نه چیز دیگه

این شد که فقط شور و اشتیاقم رو در دیدنشون گذاشتم و از اینها رد شدم ...... این انتشارات بجز این دست کتب چیزای جالبناک دیگه هم داشت ..... مجموعه های کامل اشعار سیمین بهبهانی ،حسین منزوی ، سید علی صالحی ، فریدون مشیری و خیلی های دیگه

اما بازم من نمیتونستم حتی یدونشون رو بخرم ........... وحشتناک گرون بودن البته خب من واقعا فک نمیکردم مثلا سیمین بهبهانی یه همچین مجموعه شعر با عظمتی داشته باشه و وقتی آقایی که پشت میز غرفه بود کتابش رو بهم نشون داد واقعا کمی مشتوک ( شوک زده ) شدم ..... از این انتشارات با همه ی کتابهایی که نخونده شدن و در طبقه بندی افکار من باید خونده بشن گذشتیم

اولش دچار سردرگمی شده بودم که چی بخرم ........ با خودم فک کردم همه ی کتابا رو که تو یه روز نمیشه خرید و حتی اگرم خریده بشن شاید اصلا خونده نشن !! برای همین لیست کتاباشون رو برداشته و با خانوم دوست به مسیرمون ادامه دادیم تا هم نگاهی به سایر غرفه ها بندازیم و هم من بتونم تصمیم رو بگیرم .

گفتم که خدا رو شکر که از قسمت انتها وارد شبستن شدیم چون این باعث شد سر راهمون تمام انتشارات های بدرد بخور یا همون معروف رو هم ببینیم

بگذریم که خانوم دوست در طی تمام مدتی که باهم بودیم بارها به من واکنش نشون داد که : خواهش میکنم درست راه برو . اینجوری حرف نزن . اینجوری نخند . اینجوری بگو . اینجوری نگو !!!

اصولا من خیلی با درجه کلاس شخصیتی ایشون سازگار نبودم و نیستم . بهرحال من کسی ام که دوست دارم خودم باشم با همون خصوصیاتی که واقعا دارم و خب این خیلی به مذاق ( مزاق یا شایدم مضاق ) بعضی خوش نمیاد و اونها ترجیح میدن که تشخص و کلاس خاصی رو در رفتارشون داشته باشن

ما دو ساعت تمام نمایشگاه رو زیر پاهامون متر کردیم و در عرض این مدت فقط ۱۰ راهرو از آخر رو دیدیم و این باعث تعجبمون شده بود . البته خانوم دوست معتقد بود که من وقتی اینهمه سر هر غرفه ای می ایستم و تمام کتابها رو بررسی میکنم بایدم اینقدر طولانی بشه !

ساعت دو بود که تصمیم گرفتیم چیزی بخوریم ..... طبق خواسته ی دوست همبرگر خوردیم و کمی استراحت کردیم  

موقع برگشت متوجه خیر جمعیتی شدیم که به سمت نمایشگاه میرفتن و چون هوا رو به بعد از ظهر میرفت احتمال دادیم کم کم نمایشگاه باید در اوج شلوغیه خودش قرار بگیره پس طبق پیشنهاد من مبنی بر اینکه اون بیست راهروی باقی مونده هم حتما شبیه همین هایی هستن که دیدیم ، بهتر اینکه برگریدم و بیشتر از این خودمون رو خسته نکنیم

 

پ ن : لیست چیزهایی رو که خریدم میگم بهتون اما فعلا دستم خسته شده .

پ ن ۲ : مدیونی اگه فک کنی من دانشگاه نبودم و رفته بودم نمایشگاه !!!  من همه جا هم زمان حضور دارماااا

پ ن 4 : چمد تا سوتی دادم تو نمایشگاه ........... خیلی بد سوتی دادم ........ خدا رحم کنه آخر عاقبت منو با این کارنامه ی سرشار از سوتی ....... 

پ ن 5 : آخ لپم ........ دوباره گازش گرفتم  

 

هم اکنون نوشته : مرگ خوش  ( البر کامو ) . نامه به پدر ( کافکا ) .دوئل ( چخوف ) . کافه پاریس (  ۱۸ داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ جهان ) . قلعه حیوانات ( اورول ) . دو مجموعه شعرم خریدم از محمد علی بهمنی و یه گلچین اشعار سیمین بهبهانی

دیروز ( ۵ شنبه ) هم با خواهری رفتیم ....... یه عالمه کتاب گرفت . آثار فریبا وفی و زویا پیرزاد و مصطفی مستور ( کتاب جدیدش ) .......... اینا رو هم خعلی دوس دارم ........ خوبه ادم خواهر داشته باشه ها ، چون مجبور نیس همه چی رو خودش بخره

 

 


 

نوشته شده در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391ساعت 9:38 توسط آلبالو خانومی|

 

      

 

دوران دبیرستانم یه دوس داشتم ........ این دختره از اون ادمای خون سه بار + ....... خیلی ادم خوب بود ........ من خیلی از دستش حرصم میگرفت ....... اخه میدونین من خیلی از این دسته ادمایی که تا می شینن کنارت شرو میکنن سیرتا پیاز زندگیشون گفتن برات ، خوشم نمیاد

اینم دقیقا از اون جور ادما بود ....... انقدر بچه مثبت بود که حد نداشت ....... فک کن سوم دبیرستانی بودا ولی هنوز هرچی میشد میرفت میذاشت کف دست مامانش . نمیخوام بگم کارش بده یا خوبه ولی من چون اینجوری اصلا نیستم حرصم میگره یکی رو اینجوری ببینم

ما با این خانوم عزیز خیلی خاطره داریم ......... یجورایی چون خونه هامون نزدیک هم بود خیلی اوقات اونا منو میرسوندن دم خونمون .......... اکثر اوقاتم داداشش میومد دنبالش ...... من چون میدونستم اینا خیـــــــــــلی مثبتن با  خیال راحت باهاشون میومدم ولی همیشه به مامانم میگفتم باباش میاد دنبالمون

چند وقت پیش نزدیک آذر ماه اس داد : میای بریم تئاتر !!

میخواستن  با داداشش برن تئاتر دوست داداشش .... مجانی ......... منم ک کلا عاشق و شیفته ی چیز میزای دعوتی ام ...... اولش چون فک میکردم فقط خودش و برادرشن نمیخواستم برم ولی یکم ک پرسیدم فهمیدم یکی دیگه از دوستاشم هستن

مامانم اول راضی نبود ....... ولی من با استفاده از بعضی تکنیک های خاص راضیش کردم ..... با هم سوار مترو شدیم و ایستگاه دانشگاه امام علی (ع) پیاده شدیم .... اولین بارم بود اون ایستگاه پیاده میشدم و خیلی برام هیجان انگیز بود ......... بگذریم ک تو راه خوش گذشت و با اون دوستش کلی حرف زدیم و خندیدیم

فکرشو بکن داداش بزرگه و داداش کوچیکش تقریبا ۳۰ متر از ما جلو تر میرفتن . میگم ک خیلی مثبتن ...... البته خیلی خوبه ها چون ادم خیالش راحته ......... خلاصه ما رفتیم و رفتیم تا به سالن تئاتر رسیدیم .... قبلش یه یه ربعی منتظر شدیم تو راهرو ...... اونجام خیلی خندیدم البته بین خودمون بمونه ک اون دوتا خیلی سنگین بودن و من دقیقا برعکسون !! خوو چیکار کنم مدلم اینجوریه ..... عجبا

تئاتر اینا تو یه اتاق بود که مردم باید انتهاش رو زمین مینشستن و میدیدن ......... تئاترش اومده بود یه داستان رو که مربوط به جنگ افغانستان بود رو بصورت طنز درآورده بود ....... جالب بود .......... انقدر این ارتش آمریکا رو دس انداخته بودن که حد نداشت ...... کلی خندیدم

مدیر اصلیه گروهش دوستٍ برادرٍ دوستم بود  . اسم پسره هم " مهران " بود ........ انقدرم این بشر خوشگل بود که واقعا تعجب میکردی ....... عجیب غریب بود چهرش ........ تو راه برگشت مامان بزرگه این مهرانه با ما اومد

خیلی برام جالب بود که میومد و تئاتر نوه اش رو میدید ....... از اون دست ادمام نبود ک هی بشینن تعریف و تمجید پسرشون رو بکنن و از این اخلاق خانومه واقعا خوشم اومد ........ کلی باهم درباره ایستگاه ها و مترو و اینا حرف زدیم ک یه دفعه برگشت به من گفت : شما نامزد آقا سید هستی ؟

آقا سید همون داداش دوستم بود ........ من گفتم نه بابا ایشون مجرده هنوز ........ برگشت گفت : اهان پس خواهرشی !!

منم توضیح دادم که من دوس خواهرشم ......... برگشت گفت : پس اون یکی دختره نامزد آقا سیده ؟؟

منو میگی از یه طرف خندم گرفته بود و از یه طرف داشتم حرص میخوردم که چرا اون دوتا منو با ایشون تنها گذاشتن  ....... من دوباره مجبور شدم بگم که اوشون هم مثه منه ....... ینی دوست خواهرشه

خیلی حرص خوردم ..... گفتم الان با خودش میگه : بیا نگا کن اینا برداشتن همه ایل و طایفشون رو آوردن مجانی تئاتر نوه ی من ..... عجب ادمایی ان !!

آخر سر هم پدری دم مترو اومد دنبالم و لی وسال موال پرسید و من همه رو نصفه نیمه جواب میدادم ..... مثلا گفتم با دوستم و دوستش بودیم ( چون اینجوری نه دورغ میشد و نه راس راستش ) .... کلا چهار ساعتی باهم بودیم و بغیر از راه برگشت به من یکی که خیلی خوش گذشت

همین دیگه ......... تموم شد

 

سپاس از همراهی همیشگیتون

 

نوشته شده در یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 11:3 توسط آلبالو خانومی|

حوصله ام سر رفته 


هیشکی ام خونمون نیس 


بنظر شماها من چیکار کنم ؟

نوشته شده در جمعه 15 اردیبهشت1391ساعت 12:46 توسط آلبالو خانومی|


آخرين مطالب
» توجه توجه
» هویج بستنی
» به تماشای آب های سپید
» رد پای یه جنایت آمریکایی
»
» دستشویی ....
» مخفی درون
» اگه من ....
» هدیه الهی
» اصفهان ( پارت 4)
Design By : Pars Skin